سالها بعد, که دیگر بزرگ شده بود, به دهکده و ساحل دوران کودکیاش مراجعت کرد. دیگر تصمیم نداشت گنجی را از زیر دریا بیرون آورد. شاید همه چیز نتیجهی تصوراتش بود. شاید اصلا صدای ناقوسها ر در آن بعد از ظهر دوران کودکیاش نشنیده بود. بهرحال تصمیم گرفت گشتی در ساحل بزند تا آواز مرغان دریایی و زمزمهی باد را بشنود.
وقتی آن زن را, که با او دربارهی جزیره و معبد صحبت کرده بود, در ساحل نشسته دید کاملا غافلگیر شد.
از زن پرسید: «اینجا چه میکنی؟»
زن جواب داد: «منتظر تو بودم.»
او متوجه شد که با گذشت سالیان زیاد ظاهر زن تغییری نکرده است. حتی حجابی که موهایش را میپوشاند اصلا مندرس به نظر نمیرسید.
زن یک دفتر آبی با صفحههای ناارسال به او داد وگفت:
«بنویس: جنگجوی نور در چشمان کودکی دقیق میشود. چون آن چشمها میتواند دنیا را فارغ از تلخیهایش بنگرد. وقتی میخواهد بداند که آیا کسی که در کنار اوست شایستهی اعتماد است, سعی میکند همچون کودکان در او بنگرد.»
«جنگجوی نور چیست؟»
زن لبخندزنان پاسخ داد: «فکر کنم تو بدانی. او کسی است که قادر است معجزهی حیات را دریابد, تا پایان برای آنچه که به آن معتقد است بجنگد, وصدای ناقوسها را که دریا در بستر خود طنینانداز میکند بشنود.»
او هرگز خود را یک جنگجوی نور تصور نکرده بود. انگار زن فکرش را خواند: «همه به این کار قادرند. و هیچکس خود را یک جنگجوی نور تصور نمیکند. حتی اگر عملا چنین باشد.»
او به صفحههای دفتر نگاه کرد. زن دوباره لبخند زد و سرانجام گفت: «بنویس.»
«پایان مقدمه»
| 
